یک قدو روزی از سرک میگذشت یك حادثه رخ داده بود هرقدر خیزک زد اما دیده نتوانست که كی را موتر زده دفعتأ چیغ زده گفت: دور شوین که مه پدرش هستم . مردم دورشدند پیش رفت دید که یك چوچه خر را موتر زده بود